قصه ...

گاهی دلم می خواد با خودم حرف بزنم ... با خودم کنار بیام . بفهمم دارم چیکار می کنم . کار اصلیم اینه که دارم در کنار همسر و بچه هام زندگی می کنم ... به خونه زندگیم می رسم و می خرم و می پزم و زندگی رو می چرخونم ...

الان یک هفته است که همسرم چشمش رو عمل کرده و کار و گرفتاریهای من چند برابر شده ...

یه قسمت دیگه از زندگیم هم این بوده که کله ام بوی قورمه سبزی می داده و همش می خواستم یه کار فوق العاده ای انجام بدم مثلا ! درس خوندن و فعالیتهای مختلف و وبلاگ نویسی و اینکه یه زمانی می خواستم نویسنده بشم و کتابم چاپ بشه !

اون زمانهای دوری که بیست و اندی سال بیشتر نداشتم دست به قلم بودم و رویای نویسنده شدن در سر می پروراندم ! بعدش هم یه عشق عجیب غریب و جانفرسایی داشتم که داشت دیوونه ام می کرد . به یه جایی رسیدم که فکر کردم تموم کنم این مسخره بازیها را و بچسبم به یه زندگی معمولی ... همین کار را هم کردم . هرچی دفتر و دستک داشتم را جمع کردم و عشق و عاشقی و نوشتن و اینا را فراموش کردم و سعی کردم غرق بشم توی زندگی ... و غرق هم شدم ...

چند سالی گذشت و بعد دوباره همان خل بازیها کم کم برگشت ... باز سر و کله ی عشق پیدا شد ... باز وسوسه ی نوشتن ... از سال 88 شروع کردم به وبلاگ نویسی ... مدلهای مختلف وبلاگ نویسی را تجربه کردم ... نوشتن با اسم واقعی ... علمی و تخصصی ... نوشتن با اسم مستعار ... روزمره نویسی ... عاشقانه ... شعر و قصه حتی ... خلاصه قری نبود که نیام توی این دنیای مجازی !!! حالا بعد از 6-7 سال بازم دارم می رسم به همون نقطه ای که بازم بذارم کنار این مسخره بازیها را !!!

آدم بشم ! عشق و عاشقی مال بچه هاست ... نوشتن هم انگار دردی را دوا نمی کنه ...

راستش من یه قصه ی قدیمی دارم ... یه قصه که خیلی از دوستام و به خصوص همین دوستان مجازی کاملا ازش با خبرند ... یه قصه که از بس قدیمی شده، شده مثل  یه درد مزمن ... یه درد که انگار دیگه نمی خواد ازم جدا بشه ... یه درد که شاید برای خیلی ها مسخره باشه و نتونند درکش کنند ... یه درد که خیلی ساله دارم باهاش کنار میام ... یه درد خاص و عجیب که جون میده برای قصه شدن ... میشه یه فیلمنامه ی ناب ازش دراورد ... اگه کسی بتونه راحت بنویسه ... اگه کسی بتونه درست به تصویر بکشه ... اگه کسی بتونه دو طرف این قصه را خوب درک کنه ...

حالا این قصه ی ما هنوز پایانش بازه ... هنوز با منه ... ولی می خوام کم کم خودم رو نجات بدم ... خودم رو درگیر نکنم ... فکر و روحم رو آزاد کنم ...

خدایا کمکم کن ...

/ 2 نظر / 29 بازدید
تقوی

سلام مهر اوه خانم جویبار زندگی تان همواره پر خروش برکه می میرد وقتی ارام می گیرد

مشایخ

سلام عمل چشم همسرتون ان شاءالله موفق باشه و به زودی سلامتیشون برگرده. قصه رو همینجا بنویسین ما خواننده های پیگیری هستیما [لبخند]