من به فدای چشم تو ...

دنیا خیلی بی اعتباره ... همه چی زود تغییر می کنه ... نمیشه و نباید زیاد به چیزی دل بست ...

اینا فکرها و دریافتهاییه که گاهی ذهنمون رو درگیر می کنه ... گاهی بهونه های کوچیکی باعث میشن که فانی بودن دنیا رو خوب درک کنیم ... بفهمیم که دیر یا زود رفتنی هستیم ... که باید اماده باشیم برای رفتن ... اصولا آدمیزاد جوری آفریده شده که دلخوشه به این دنیا ... اصولا یادش میره که باید بره ... اصولا دل می بنده به همه چیزای الکی این دنیا و برای کوچکترین چیزی توی سر و مغز خودش می زنه ... حواسش نیست که این چیزا زیاد مهم نیست ... اصلا آدمیزاد حواس پرته ...

آدمیزاد فقط مسائل عینی این دنیا را درک می کنه ... سفر و انتظار را هم فقط در حد همین دنیا درک می کنه ... فقط در حد اینکه بخواد بره مشهد زیارت ! یا بره استانبول خوشگذرونی ! هرچقدر هم بگن امام زمان یه روز میاد و شیعه باید اماده باشه و هر روز باید انتظار بکشه و اینا بازم به گوشمون نمیره ... ولی اگه یه دوست فکسنی بگه ممکنه چند روز دیگه یه سری بهت بزنم کلی منتظرمون می کنه ... کلی به تکاپو می افتیم که آماده باشیم ... که اگه دوستمون اومد همه چی جور باشه و آبرومون نره ...

یه آگاهی عظیمی توی دنیا هست که ما بیشتر وقتها درکش نمی کنیم ... ممکنه یه لحظات نابی پیش بیاد که ما وصل بشیم به اون اگاهی عظیم ... شاید یه ذره بفهمیم ... و این یه ذره پر از آرامشه ... پر از حس خوبه ... یه درک عظیمه ....

اصلا چیزی که باعث شد بازم با خودم و همه ی کائنات مهربون بشم و بیام این وبلاگ رو باز کنم همین بود ... یه فیلم کوتاهی از یه خانمی دیدم که تجربه نزدیک به مرگ داشت و اگاهی به کل کائنات رو چشیده بود ... فهمیده بود حقیقت کل کائنات چیه ... فهمیده بود عشق و مهربانیه ... فهمیده بود راز آرامش چیه ... و من با دیدن این فیلم بازم یادم اومد ... عظمت روح یادم اومد ... ارتباط روحها با اون آگاهی عظیم یادم اومد ...

حالا بازم می تونیم بشینیم از اماده شدن برای مرگ حرف بزنیم ... از نزدیکی روحها بگیم ... اینکه بفهمیم چیکاره حسن هم هستیم ! بازم حرفهایی بزنیم که هم لبخند به لبمون میاره و هم اشک به چشمها .... اینجور حرفها ، حرفهای عمیقی هستند ... جوری حرف بزنیم که انگار با خودمون .... که اصلا احساس نکنیم که دو تا روح هستیم توی دوتا بدن ! انگار که یه روح واحد باشیم ... جدا از هم ... که هرجا تو نتونی حرف بزنی من باید بزنم ! که هرچی فکرهایی به ذهنمون میاد که هیچ جای دیگه نمی تونیم بیان کنیم بشینیم راحت برای هم بگیم ...

من به فدای چشم تو ! این چه نگاه کردن است ؟؟؟

negah

 

/ 0 نظر / 5 بازدید