حرفها و نگاهها ...

داشتیم از پله ها پایین می رفتیم . 4 ماه بعد از آسیب دیدن تاندون زانوی من بود . هنوز نمی تونستم درست و راحت از پله ها بالا پایین برم . باید مثل پیرزن ها یک پا یک پا و با احتیاط پله ها را بالا پایین می رفتم .

دستش را گرفتم که کمی تکیه گاهم باشه ... ناراحت شد ... مطمئنم ناراحت شد که من اینجوری شدم و نمی تونم درست از پله برم ... دستم رو ول کرد ... نخواست بهش تکیه کنم ... خندیدم و گفتم پیر شدم دیگه ! دستم رو به دیوار گرفتم و آروم آروم پله ها را پایین رفتم ...

همه چی حزن انگیز بود ولی ما فقط خندیدیم ! خندیدیم به این دنیای مسخره ! رفتیم توی سلف جدید دانشگاه تا ببینیم دانشجوهای امروزی چی می خورند توی سلف ! پلو عدس بود و ماست و خیار ! دلم ماست و خیار خواست ... گفتم هوس ماست و خیار کردم ! نگاهم کرد و شوخی و جدی گفت : نکنه حامله ای !؟؟؟  از ته دل خندیدم ... گفتم نه بابا .... همینجوری دلم ماست و خیار خواست ...

بعدش رفتیم نشستیم دم تختهای رستوران سنتی ... قصد نداشتیم با هم ناهار بخوریم ... می خواست بره ... نشستیم به حرف زدن و شوخی کردن و خندیدن ... در کیفش رو باز کرد ... یه کیف ارایش قشنگ از توی کیفش در اورد و یه روژ برداشت و با دقت روژ لبش رو تازه کرد ... اونقدر باهاش صمیمی هستم که برم سر کیفش ... مسخره بازی دراوردم و رفتم سر کیفش .... یه بسته سیگار توی کیفش بود ... یه دوتا کیف پول و کیف آرایش و خرت و پرتهای دیگه ... هی مسخره بازی دراوردیم و مثل بچه ها توی سر و مغز هم زدیم ...

بعدش گفت که دیگه باید بره ... با کسی قرار داشت ... با هم رفتیم تا دم در کوچیکه ی دانشگاه ... شاید آخرین دیدارمون بود توی این دنیا .... شاید خداحافظی اخر بود ... شاید دیدار به قیامت بشه ... شاید ... کی می دونه ؟؟؟؟ همدیگه رو در آغوش گرفتیم ... دلم نمی اومد ازش جدا بشم ... اون جدا شد ازم ... نمی دونم چهره ام چه شکلی شده بود و توی نگاهم چی بود .... نگاهم کرد و لبخندی زد و با دستش یه ضربه زد زیر چونه ام .... هیچ حرفی نزد .... رفت ....

چند لحظه ایستادم و دور شدنش رو دیدم .... بعدش سرم رو زیر انداختم و خلاف جهتش رفتم ... می خواستم از در دیگه خارج بشم ....

بعدش تا چند ساعت حال خودم رو نمی فهمیدم ... اصلا نمی فهمیدم کجام ... به روی خودم نمی اوردم ولی توی هپروت بودم ... سرم درد گرفته بود ... حالم خوب نبود ... اونم انگار نگرانم بود ... بر خلاف همیشه تا چند روز بعدش که توی سفر بودم و بعدش برگشتم اصفهان هی برام اس می زد ... هی زنگ می زد ... هی حالم رو می پرسید ... و من می گفتم که همه چی خوبه ... خوب خوب ....

چند وقت بعدش به یکی از دوستان مشترک می گفتم که فلانی را امسال دیدمش بعد از 12 سال .... براش جالب بود و می پرسید : حتما کلی گریه کردید ؟؟؟ گفتم نه بابا! فقط خندیدیم ! شاید از اون خنده هایی بود که از گریه غم انگیز تر است ...

تمام اون سه ساعتی که با هم بودیم پر از حرفهای ناگفته بود ... اعتراف به عشقهای نهان ... حرفهایی که باید زده می شد ناگفته موند ... عوضش کلی حرفهای چرت و پرت و مسخره زدیم ... سراغ آدمهایی را گرفتیم که فکر می کردیم رقیب عشقی مان هستند ! هاهاها .... به روی خودمون نیاوردیم و از همه چی گذشتیم ...

اگه بلاگفا درست نشه ، خاطرات و دستنوشته های این سه چهار سال اخیر هم نابود میشه و میره کنار اون دفترهایی که پاره شد 15 سال پیش ...

/ 1 نظر / 15 بازدید
تقوی

سلام مهر اوه خانم خاطرات شیرینی بود کاش دیدار اخرتون نباشه و باز دوست تون را مبلقات کنید [گل]