دلم با نگاهش گلاویز شد ...

گاهی آدم خسته میشه از زندگی ... گاهی حوصله ی هیچ کاری نداره ... گاهی دلش می خواد همینجوری بشینه و زل بزنه به زندگی !

یکی از چیزهایی که به آدم شور و شوق زندگی کردن میده عشقه ... یه عشق قوی و جوندار ... توی زندگی هر آدمی هزار جور عشق وجود داره ... عشق به همسر ، عشق به فرزندان ، عشق به دوستان ، عشق به تجملات الکی حتی ... عشق به خدا هم شاید باشه ! خدایی که بهش میگم خدای عاشقا .... خلاصه هزار جور عشق مختلف هست که هربار یکی از این عشقها آدم را به تلاش و تکاپو وامیداره ....

بعضی از این عشقها دور از دسترس تر هستند و انتظار ایجاد می کنند ... انتظاری که گاهی کشنده به نظر میاد .... گاهی ممکنه شیرین باشه ... یه انتظار مسخره حتی ...

انتظار مثلا گاهی شیرینه ... مثل انتظار برای اومدن بهار ... مثل شب عید نوروز که پر از شوق و شادی هستیم و کلی انگیزه داریم برای نو شدن سال ... که می شوریم و می سابیم و سبزه سبز می کنیم و گل می خریم و گل می کاریم و دنیا قراره نو بشه ....

یه نوع از انتظار هست که اسمش رو میشه گذاشت دیوانه کننده ... انتظاری که اصلا پایانش معلوم نیست ... یه انتظار داغون کننده ... یه انتظاری که شاید اصلا به نظرت مسخره بیاد ! خجالت بکشی بیای اینجا بنویسی و ملت بخونند و بگن این عجب دیوونه ایه !!! چقدر این آدم رفتارها و کارها و نوشته هاش مسخره است !!!!

ولی می خوام آزاد و رها باشم ... بنویسم ... بنویسم که یه رفیق دیوونه ای دارم یه عمره برای من انتظار درست کرده ... سالی دوبار روح و روان منو به هم می ریزه که دارم میام شهرتون ! میام خونه تون ! و بعدشم نمیاد ! و با وجود اینکه هر بار می دونم حرفهاش یه ریال ارزش نداره و نمیاد ولی بازم منتظرش می مونم !!!!!!

مطمئنا اونم دیوانه ای بیش نیست ! بارها گفته ام دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ! لابد هم اون دیوونه است و هم من ! پست بگذارد و از کتابی یاد کند به نام " دوست دارم جایی کسی منتظرم باشد " ! انگار لذت می برد که تا اخر عمرش کسی جایی منتظرش باشد !

هربار اعلام می کند ... مثلا 26 می میام ایران ! دو هفته هستم ... یه روز میام اصفهان ... بعدش فقط خدا می داند که چه انتظاری برای من بوجود میاره ... هی تقویم رو نگاه می کنم ... روزها را می شمارم ... حواسم هست 26 می چه روزیه ... روزی که می دونم توی راهه نگرانشم ... انگار که می خواد بیاد خونه ی من ! خوشحالم ... هی همه چی رو اماده می کنم ... هی توی فکرم مرور می کنم اگه اومد کجاها بریم و چی بخوریم و چی بخریم ... هی خونه رو تمیز می کنم ... با شور و شوق ... انگار که بخوام خونه تکونی کنم ... هزار بار مرور می کنم اومدنش رو ... هزار تا نقشه می کشم ...

بعد دو سه روز از اومدنش می گذره و هیچ خبری نمیده ! شروع می کنم به پیام دادن و زنگ زدن ! جواب نمیده ! بعد از چند تا پیام ممکنه دو تا کلمه جواب بده که عسل امروز مشهدم ! یا بگه فکر نمی کنم جور بشه بیام ! یا اصلا هیچی .............. یعنی بعد از این همه انتظار بیاد دو هفته رو باشه و برگرده و حتی صداش رو هم نشنوی !!!!! و تو ببینی بد جوری سر کار رفتی !!!! حالت خراب بشه ... و بعد به این نتیجه برسی که این بازی خیلی مسخره است ! خیلی مسخره است ... خیلی مسخره است ....

براش پیام بدی و بگی که دیگه نمی خوام هیچوقت ازت خبر داشته باشم ... دیگه هیچوقت نمی خوام بدونم کی میای ایران ... دیگه نمی خوام بیای اصفهان ... دیگه هیچ کاری به کارت ندارم ... خدا پشت و پناهت ... تو رو به خیر و ما رو به سلامت ...

اصلا به روی خودش نیاره و هیچ جوابی هم نده و بره ... لابد خیالش راحته که بازم برمی گردم ! لابد حرفهام رو باور نکرده ! بیست روز بگذره و هیشکی سراغ هیشکی رو نگیره ... ساکت بشینی و بال بال زدنش رو ببینی ... بال بال زدنی که پنهان شده پشت یادداشتهاش ... پشت عکسهاش ...

ولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...  

/ 3 نظر / 13 بازدید
نیلوفر

کسی که دارای عزمی راسخ است ، جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. گوته

مشایخ

سلام به قول جوونا: چقدر خفن:))) این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست کاشکی میشد در ارتباطات با خیلی ها اینو اجرا کرد

تقوی

سلام مهر اوه خانم یقینا انتظار سخت وشیرین است [گل]