گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای

بعضی از این غزل های سعدی خیلی خوشگلند ... خیلی کم میشه غزل های سعدی رو بخونم ... ولی گاهی که می خونم خیلی لذت بخشه ...

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد

باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد

چندین وفا که کرد چو من در هوای تو

وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد

بگریست چشم ابر بر احوال زار من

جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد

گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای

گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد

سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست

ما را غم تو برد به سودا تو را که برد

توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت

باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد

جز چشم تو که فتنه قتال عالمست

صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد

سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست

دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد

خلاصه ای از سفر ما از این قراره : سه شنبه راه افتادیم و برای ناهار چشمه افوس توی بوئین و میاندشت ایستادیم و مناظر خیلی قشنگی داشت و هوا هم خوب بود و یه جوجه کباب مشتی درست کردیم خوردیم و بعدش راه افتادیم و رفتیم سمت همدان ... قصد داشتیم بریم شب رو توی روستای علیصدر بخوابیم که صبح اول وقت بریم برای دیدن غار علیصدر ... ساعت ده شب رسیدیم علیصدر و یه سوئیت کرایه کردیم و خوابیدیم و صبح زود زدیم بیرون ... صبحونه خوردیم و ساعت 9 صبح چهارشنبه که روز عید نیمه شعبان بود توی غار بودیم ... غار خیلی عالی و بی نظیر بود ... خیلی هم پیاده روی داشت ... خیلی هم پله داشت ... اینم با این زانوی من که پله ی زیاد اذیتش می کنه ... خلاصه تا نزدیک ظهر توی غار بودیم و بعدش اومدیم بیرون و یه گشتی زدیم و کمی خرید کردیم و ظرف و ظروف سفالی خریدیم و بعدش راه افتادیم سمت همدان ... ناهار رو همدان خوردیم و بعدش رفتیم مقبره ی باباطاهر رو دیدیم و بعدشم رفتیم گنجنامه ... هوا کمی گرم بود و ما هم خسته و کلافه و اونجا هم خیلی شلوغ ... سورتمه سوار شدیم و بچه ها چند تا بازی و سرگرمی و عکس و این حرفها و بعدش رفتیم که تازه یه هتلی جایی گیر بیاریم !!! شهر خیلی شلوغ بود و هتل ها پر بودند ... با هزار دردسر بالاخره یه سوئیت گیر اوردیم .... خلاصه خسته و هلاک رفتیم افتادیم خوابیدیم ....صبح پنج شنبه راه افتادیم رفتیم طرف کرمانشاه ... دخترکم گرمازده و کلافه شده بود و حالش بد شد ... استفراغ می کرد ... ظهر رسیدیم کرمانشاه و رفتیم طاق بستان برای ناهار و گردش که دیدیم دخترک حالش رو به راه نیست ... برای همین رفتیم دنبال یه درمانگاه و بالاخره دکتر دخترکم رو معاینه کرد و براش سرم و امپول و دارو نوشت ... سرم دخترک رو زدیم و بعدش یه هتل گرفته بودیم که رفتیم توی هتل که دخترک استراحت کنه ....حال دخترک کمی بهتر شد و سر شب توی همون خیابونهای اطراف هتل چرخی زدیم و کمی خرید کردیم و بعدشم زود خوابیدیم که صبح زود بزنیم بریم طرف بیستون و بعدشم برگردیم طرف اصفهان ...در ضمن همون روز 14 خرداد که رحلت امام بود توی راه کرمانشاه رفتیم معبد اناهیتا رو ببینیم که تعطیل بود !!!!

خلاصه صبح روز جمعه هم راه افتادیم طرف بیستون ... دخترک هنوز حالش رو به راه نبود و همسرم هم اسید اوریکش رفته بود بالا و خلاصه همچین مریض احوال بودیم جمیعا !!!! ولی با این وجود رفتیم بیستون رو هم دیدیم ... توی یه دکه رفتیم سراغ آب لیمو و خاکشیر گرفتیم برای حال دخترک ! معلوم بود که غیر از آب و بستنی چیزی اونجا نمی فروختند ! ولی چند تا جوان کوهنورد مهربون و خوب اونجا بودند که بسیج شدند حال دخترک ما رو خوب کنند (: یکیشون از توی ماشینش خاکشیر اورد ، یکیشون آبلیمو اورد ، یکیشون قند آورد ... و خلاصه توی شیشه ی آب معدنی برای دخترک ما شربت خاکشیر درست کردند و دخترک ما شربت رو خورد و خدا را شکر حالش بهتر شد ....

تا ظهر توی بیستون بودیم و بعدشم راه افتادیم و بکوب اومدیم سمت اصفهان ... غروب جمعه توی ترافیک شدید ورودی اصفهان گیر کرده بودیم .... اینم از تعطیلات نیمه ی خرداد امسال (:

در این روز شنبه هم ما صبح تا حالا در حال بشور و بروب بوده ایم ... سفر خوب است ولی خستگی هم دارد ...

/ 3 نظر / 15 بازدید
مشایخ

سلام همیشه به سفر مریضی توی سفر خیلی سخته، بلا به دور ما هم تا چند سال پیش این تعطیلاتو مرتب میرفتیم اردبیل و سرعین و ،،،، اما الان چند ساله به خاطر امتحانات دخترم خونه نشین شدیم. شما هم فقط چند سال دیگه فرصت دارین، بعد امتحانات آقا پسرتون مانع از تعطیلات نیمه خرداد میشه:-)

تقوی

سلام مهر اوه خانم سفر خوبی بود ما هم همسفر مجازی با سفرنامه شما سفر است و خوشی های زیاد و گاهی مشکلات [گل]

mona

Man chera hang kardam Belakhare dokhtarak ya pesarak