فکرهای نازک غمگین ...

بعضی ها انگار مهره ی مار دارند ! از بس که محبوبند ... از بس که همه مثل شمع دورشون می چرخند ... گاهی ادم حسودیش میشه !!! حالا رمز این محبوبیت چیه و آیا چقدر محبت اطرافیانشون واقعیه و چقدر توی روحیه ی خودشون اثر داره یا نداره رو نمی دونم ...

 فقط می دونم که خود من گاهی خیلی احساس تنهایی می کنم و حس می کنم که توی دنیا برای هیچ کس خیلی مهم و جدی نیستم ... بود و نبودم شاید زیاد فرقی نداشته باشه ... فقط توی ی خونه ی خودم و برای شوهر و بچه هایم موثرم ... که اونم به خاطر خدماتی است که به عنوان یه همسر و مادر ارائه میدم ! هاهاها ... یه روز نباشم کارهای خونه لنگ می مونه و کسی نیست به امورات اینا برسه ...

بگذریم ... اینا فکرهای نازک غمگینی هستند ... زیاد نباید بهشون فکر کرد ...

گاهی دلم می خواد کسی به مهر اسمم را صدا بزند ... به نام کوچک ...

برایش نوشته بودم : برای روز تولدت چه هدیه ای بخرم؟ هرچی می خوای خودت بگو ...

جواب داده بود : تو خودت بهترین هدیه ای عزیزم ... هدیه ای که من لیاقتش رو ندارم .

حرفهای رمانتیک قشنگ !

 گاهی آدم بدجور دلش می خواد بمیره ... بمیره و راحت بشه از این رنج بودن ... یعنی خدا منو می بره توی بهشت خودش ؟؟؟ همون جنتی که مال خود خودشه و خیلی بهش نزدیکه و کسایی که خیلی دوست داره رو می بره پیش خودش ؟؟؟ من دلم همون جنت رو می خواد ... همون که اختصاصیه خودشه ... همون که سوگلیهاش اونجا هستند ...

به قول شازده کوچولو

/ 0 نظر / 10 بازدید