نامه ای به هیچ کس !

سلام به توئی که نمی دونم چرا همش به فکرتم !

اینم یکی از مرضهای منه ... نمی تونم فراموشت کنم ... نمی تونم با خودم کنار بیام ... می دونم این فکرها مسخره و بی فایده است ... می دونم بچه نیستم ... می دونم 38 ساله هستم و این حرفها برای یه زن توی این سن و سال خیلی مسخره و بچه بازی به نظر میاد ....

ولی دست خودم نیست ... مثل دیوونه ها همش بهت فکر می کنم ... به این بازی مسخره فکر می کنم که شروع کردیم و خدا می دونه سرانجامش چی میشه ... هرچند سعی کرده ام این مسخره بازی ها رو تمومش کنم ولی گویا می دونم و می دونی که تموم شدنی نیست ...

دارم برای دخترکم قصه می خونم ... مجموعه ای از ضرب المثل ها و قصه هایش از قلم مصطفی رحماندوست ... می رسیم به این ضرب المثل : هرچیزی تازه اش خوبه و دوست کهنه اش ....

آخر قصه یاد شراب کهنه می افتم .... یاد اون کامنتت می افتم که نوشته بودی ماهی تازه ، زولبیا تازه ، شراب کهنه !!!!!

می دونم منظورت از شراب کهنه یه دوستی قدیمی و کهنه است ... یه دوستی و عشقی که گیرا باشه و بتونه خوب مست کنه ...

امان از همه ی اون فیلمهایی که معرفی کرده بودی و به نظرت یکیشون  نماد عشق واقعی بود و با دیدنش چقدر داغون شدم ......

امان از همه ی اون عشقهایی که گذر زمان و فاصله و دوری و گم و گور شدن هم نتونسته به فراموشی بکشوندشون .....

چقدر اون دیالوگهای فیلم حال و هوای منو توضیح می داد ... چقدر قشنگ می گفت که داره داغون میشه و دیگه نمی تونه تحمل کنه !!!

عالی بود اون فیلمه ... اونجا که با چه ذوق و شوقی می اومد و بعد توی ذوقش می خورد و گریه کنان بر می گشت .... چقدر حسش رو درک می کردم ...

توی لعنتی همه ی وبلاگ منو می خوندی ... تو لذت می بردی از نوشته های من ... تو سبک نوشتن و نگارشت مثل من شده بود ...صدبار مرور کردم نوشته های این 6-7 سال اخیرت رو ... درست می تونم بفهمم که از چه زمانی از من اثر گرفتی ... مثل من عادت کردی بین جمله هات سه نقطه بذاری ... مثل من شروع کردی گاهی احساسی بنویسی ... ولی گم و گور و درهم که هیشکی نفهمه پشت این نوشته ها منظورت چیه ... فقط این منم که انگار توی هر نوشته و هر لایک و هر کامنتی که میذاری رد پای خودم رو می بینم ...

گاهی سعی می کنم به خودم بقبولونم که اینا همش توهمه و من بیخود این چیزا رو می فهمم!!! ولی بعدش بازم بهم اثبات میشه که اینجوریام نیست .... ما خیلی به هم نزدیک بودیم ... خیلی نگاهمون و درکمون از زندگی نزدیک به هم بود ... هرچند الان شاید ظاهرا خیلی از هم فاصله گرفته باشیم ... جوری که گاهی میشینم به خودم میگم : دیوونه ! این دیگه اصلا توی یه دنیای دیگه ایه ... اصلا دیگه هیچ سنخیتی با تو نداره ... اصلا خیلی از تو فاصله گرفته ...

ولی بازم ته ته قلبم حس می کنم که نه ! که دور نشدی ... که هنوزم نزدیک نزدیکی ... تو اون سالها انگار همه ی این خط رو خونده بودی ... انگار می دونستی باید چنین مسیری رو طی کنیم ... بارها گفتی که : دوست داشتن اینه که دور باشیم ولی نزدیک ... که قلبهامون پیش هم باشه هرچند دور ... بارها ازم پرسیده بودی : می تونی ؟؟؟می تونی اینجوری دوستم داشته باشی؟؟؟ و بهم گفته بودی که تمرین کنم ... تمرین کنم که دور باشیم ولی نزدیک نزدیک .... و خب حالا به جرات می تونم بگم که تونستم ! که بعد از این همه سال بازم نزدیک نزدیکی ...

اولین و اخرین فیلم عاشقانه ی امریکایی که با هم دیدیم تایتانیک بود ... اون موقع ها تو توی خانواده و شرایطی بودی که دسترسی به اینجور فیلمها نداشتی ... چند سال پیش بود ؟؟؟ 16 سال پیش به گمانم ...... بهت گفتم که می تونم این فیلم رو بیارم با هم ببینیم ... فیلم رو اوردم و توی دانشگاه با هم دیدیمش !!!!! حالا هم زمانی شده که خودت دسترسی داری به همه ی فیلمهایی که تازه رفته اند روی پرده ی سینماهای امریکا .... چند شب پیش داشتم ایمیلهامون رو مرور می کردم ... دیدم همون 4 سال پیش توی یکی از ایمیلها نوشته بودی که چند وقت پیش داشتی تایتانیک رو سه بعدی می دیدی و به یاد ایام قدیم ....

چقدر حرف دارم با تو .... حرفهایی که مطمئنم در حضورت نمی تونم به زبون بیارم ...

/ 1 نظر / 9 بازدید
تقوی

[گل]