هذیان

اشک می آید توی چشمهایم ... بغض می کنم ... دلم می خواهد زار زار بگریم ... ولی خودم را کنترل می کنم و بغضم را فرو می خورم ... چرا آدم حرفهایی دارد که نمی تواند به هیچ کسی بگوید ؟

چرا گاهی آدمها اینقدر غریب و تنها می شوند که دلشان مرگ می خواهد ؟

چرا کسی زیبایی شعر را درک نمی کند ؟ چرا کسی حساسیت روح شاعر را درک نمی کند ؟

من دلم می خواد بمیرم الان ... اول یه شربت خاکشیر مشتی درست کنم با نبات و آب لیمو .... بعدش یک چای نبات .... بعدش کباب .... بعدش بشینم شعر بخونم .... بعدش بمیرم ...

کاش می تونستم داستان بنویسم ... داستان تو را ... تو را که خیلی خیلی خیلی دوست دارم ...

/ 0 نظر / 13 بازدید