پاره های من ...

این روزا حس و حال خوبی ندارم ... این پرشین بلاگ هم قر میاد و زیاد به دلم ننشسته ... اینه که حوصله ام نمی کشه بیام توی وبلاگ بنویسم ...

کلا دلتنگم ... این چند وقته چند تا فیلم کلاسیک سینما را دیدم ... مثل کازابلانکا و بربادرفته ... کتاب بربادرفته را توی همون ایام نوجوانی خونده بودم ... یادش به خیر که توی ایام نوجوانی چقدر تند تند رمانهای قطور می خوندم و لذت می بردم از خوندنش ...

تازگیا حافظه ام کم شده ! باید مواظب باشم آلزایمر نگیرم ! کلا از قدیم و ندیم اسم ها زیاد خوب توی ذهنم نمی موند ... بر خلاف خاطرات و حرفهایی که گاهی دقیق توی ذهنم ثبت میشه ... خلاصه اینه که مثلا اگه یه فیلم ببینم یا یه کتاب بخونم چند روز بعدش نه اسم هنرپیشه های معروفش یادمه و نه اسم شخصیتهای توی فیلم !!! مگه اینکه اونقدر تکرار شده باشند که توی ذهنم ثبت شده باشند ...

توی زمینه حفظ شعر هم همیشه خنگ بودم و هستم ! یعنی عمرا یه ترانه رو حفظ بشم ! اگه هزاران بار هم یه ترانه رو بشنوم بعدش بازم نمی تونم کامل بخونمش ! شایدم بی توجه هستم و زیاد دقت نمی کنم ...

یه مرض دیگه هم دارم که اونم مرور خاطراته ... زیاد توی گذشته زندگی می کنم انگار ...

یه مرض دیگه ام اینه که زیادی احساساتی هستم ... زیادی احساسات خرج می کنم برای یه نفر ... زیادی عاشق پیشه ام ... زیادی وفادارم ....

امروز داشتم درباره ی شخصیت اسکارلت اوهارا می خوندم ... از نظر روانشناسی ... شخصیت نمایشی ... اینجور شخصیتها برام آشنا و ملموسه ... برام عجیب بود ...

حالا باید برم ... بازم اگه بشه میام از پراکنده های روح و ذهنم می نویسم ...

/ 1 نظر / 12 بازدید