تو اونی ، همونی

سلام 

باز دلم خواست برایت بنویسم . برای روزهای زیبای عاشقی ... برای روزهایی که می دانستم دوستم داری ... برای روزهایی که دلت برایم تنگ می شد ... برای روزهایی که بی تابی و اشتیاقت را می دیدم ... هرچند به زبان نمی اوردی ... برای روزهایی که دلتنگ بودی ولی دور می شدی ... دور می شدی چون فکر می کردی هرچقدر بیشتر ببینی ام دلتنگ تر می شوی ... فکر می کردی ممکن است وابسته تر بشوی و دیگر تحمل این دوری ممکن نباشد ... 

می خواستی داشته باشی ام ... برای همیشه ... خیالت راحت بود که همیشه هستم ... نمی دانم چه چیزی باعث شده بود که اینقدر خیالت راحت باشد ... ولی مطمئنا ترسی نداشتی ... ترس از دست دادنم ... توی چشمهایت ارامش بود و عشق ... همه چیز را برای من می خواستی ... هر جا بودی و هر لحظه ، کنارت بودم ... 

تو همونی که تو رویام تو رو من خواب می دیدم
تو چشات آسمون و آفتاب و مهتاب می دیدم
زلفاتو شب می خره تا توی اون لونه کنه
مث من صد تا دلو عاشق و دیوونه کنه

تو اونی ، همونی

از تو قلک چشات
سکه های رنگارنگ
می ریزه روی هوا
با صدای خنده هات
می شه از ستاره پر
آسمون رو سیا

تو اونی ، همونی

تو همونی ، اگه شب قصه بگی
چشم بی خوابمو پر خواب می کنی
تو همونی ، اگه با من بمونی
منو از آرزو سیراب می کنی


تو اونی ، همونی

از تو قلک چشات
سکه های رنگارنگ
می ریزه روی هوا
با صدای خنده هات
می شه از ستاره پر
آسمون رو سیا

تو اونی ، همونی


/ 0 نظر / 29 بازدید