هر روز دلتنگم ...

سلام عشقم!

سلام به توئی که نمی دانم کی هستی ! فقط می دانم عاشقم و دلم تنگ میشود از دوریت ! دلم می ترکد ! دلم بال بال می زند ! گاهی که خیلی دلتنگ میشوم بازهم مثل ایام قدیم میروم سراغ دیوان حافظ ... نیت می کنم و فاتحه ای نثار روحش و قسمش می دهم به شاخه نبات ... فقط می خواهم بدانم که حال تو چگونه است ! فقط دلتنگم ... فقط نمی دانم چه مرگم است که دلم می خواهد جیغ بزنم ... حافظ غزلی تقدیمم می کند ... غرل را می خوانم ... گاهی حالم بهتر می شود و گاهی بدتر !

یکبار 14 سال پیش حال معنوی عالی و بی نظیری را تجربه کردم ... شاید مکاشفه ای بود ... شاید حال خوشی بود ... نمی دونم ... ولی حس کردم که میشه به وحدت رسید ... میشه با تو و با خدا یکی شوم ... از دلتنگی و دوری بی تاب شده بودم ... ان وقتها انقدر جوان بودم که راحت بتوانم گوشه ای بنشینم و گریه کنم ... توی اتاقم توی خانه پدری گوشه ی تختم کز کرده بودم و توی دفترم می نوشتم ... اشکهایم از گوشه ی چشمهایم پایین می امد ... یک روز سرد زمستانی بود ... گریه کردم و نوشتم ... نوشتم که چرا اینچنین بی تابم ... نوشتم که نه وصل ممکن نیست ! نوشتم که خدا این دوری را می پسندد ... که می خواهد در این فاصله بسوزیم و چاره ای نیست ... نوشتم و نوشتم و خدا با چشمهای مهربان و لبخند به لب نشسته بود نگاهم می کرد ... لحظاتی حاصل شد که من و تو هر دو در آغوش خدا بودیم ... نزدیک نزدیک ... هر دو سر بر شانه ی خدا داشتیم ... و این خود خود وصل بود ... آرام و مطمئن ... چون نفس مطمئنه ی راضیه و مرضیه ... مست مست مست بودم ... به وحدت رسیده بودیم ... به فاصله ی یک نفس ... همان نفسی که خدا تازه کرد تا در تو بدمد ... فاصله ی ما همین یک نفس بود و انوقت این نفس برداشته شده بود ... یک نفس من نکشم ... یک نفس تو نکشی و در فقدان این نفس با همیم ... با اوئیم ... به او می پیوندیم ... و انوقت هیچ فاصله ای نیست ... یکی شده ایم ... یک نفس مطمئنه ی آرام ... یک نفس که آرام آرام است .... امن بود و دنج آن آغوش ... ولی فقط چند لحظه بود و بعد تمام شد .... بعد فقط من مانده بودم و اشکهایی روی گونه و نوشته هایی بر دفتر ....

حالا هر روز دلتنگم ... هر روز دلتنگم ...

/ 0 نظر / 13 بازدید